هی زندگی دنیایی مابازم اومدیم پیشت...
تهران خیلی خوش گذشت جای شما خالی...وقتی که داشتیم می رفتیم سر راهمون رو
آقا گرگه وآقا سگه وآقا روباهه گرفتن هرسه شون هم گفتن آهای پیرزن (دخترم)کجا می ری
من می خوام تو رو بخورم منم گفتم چه کاریه؟شاید باورتون نشه من دارم می رم خونه آجیهام
چاق بشم چله بشم اونوقت شما منو بخورین گفتند باشه ولی توی راه برگشت یادم رفت
کدومو باخودم بیارم از بس مهدیه هولم کرد...
بیرم سراصل مطلب:::::
همه چیز تهران خوبه به جز بدحجابی اون...مهدیه خدا شاهده قصدم ازاین حرف هایی که
می خوام بنویسم مسخره کردن نیست چون مسخره کردن هم گناهه چیزی که دیشب اون دوتا
پسرهای جولوییمون نمی دوناستن...
دوجاخیلی دلم سوخت یه جاتوی ماشین نشسته بودم سرم روآوردم بالادیدم یه کمی اون طرف تر
یه پسره ایستاده وبه یه دختره خیره شده گفتم :اه غیرتش کجاست بعد همون وقت سرشوانداخت
پایین وحالت خجالت به خودش گرفت. گفتم خدایا یعنی چی شد که این اتفاق افتادکه به فکردختره
افتادم...سرمو برگردوندم دیدم دختره دیگه ازمو بیرون گذاشتنو مانتوتنگ پوشیدنو...گذشته
خداشاهده من که دختر بودم به حدی خجالت کشیدم که می خواستم زمین دهنشو واکنه و
منو ببلعه ...
یه جای دیگه هم یه دختره به حدی خوشکل بودکه می خواستی همون جا وایستی ومدت هااونو
ببینی ولی حیف که قدرزیباییشو نمی دونه یه لحظه باخودم گفتم حیف این صورت زیبا نیست که
فردای قیامت توی آتیش بسوزه اون وقت به حدی ازخودم متنفرشدم که نگو...
پی نوشت۱:چراعاقل کندکاری که باز آرد پشیمانی؟؟؟؟؟
پی نوشت۲:ازآبجی مهدیه وآبجی مژگان وآبجی مرضیه به خاطرتحمل کردن من دردسرساز
متشکرم...خداکنه همیشه زندگیشون مثل الان به خوبی وخوشی وسلامتی بگذره...
بس که ازغما ملولم...
بس که از غما ملولم٬ بس که از گریه ها خیسم
شکوه دارم از تو اما ٬نمی تونم بنویسم
گفته بودی روز جمعه خبر خوبی می آرن
آخه تقویمای دنیا که هزار تا جمعه دارن
جمعه های بی نشونی ٬جاده های آسمونی
نعش خورشید روی ابرا ٬رد یه پیرهن خونی
ای قرار عصر جمعه٬ ای شکستنی تر از دل
خیلی وقته بی قرارن شهرای شرقی کاگل
پاتو بذار تو کوچه هامون٬ ای غریب بی نشونه
شبای روشن جمعه ٬شبای نذری پزونه
خونه های کاهگلی مون شب وروز می شمارن
درای چوبی کهنه غیرتوکسی ندارن
پا بذار تو کوچه هامون٬ روی تقویمای پاره
روی برگای سیاهی٬ که هزارتاجمعه داره
(عبدالجبارکاکایی)
خب امروزآپ می کنم به خاطراین که اونایی که می روندبه اعتکاف ماروهم
فراموش نکنن...
حالاچی می خواهم بنویسم هنوزهم خودم نمی دونم ولی الان اونقدردلم
گرفته که دوست دارم دوتابال داشتم وبعدپروازمی کردم وتااونجایی که توان
داشتم اوج می گرفتم.چی نه ارتفاع ترسناک نیست.امتحانش ضررنداره...
امروزماتوی آرایشگاهمون یه عروس داریم.اونقدردوست دارم بعدازظهربشه
بعدپاشم برم اونجاوکمک معلممون اونودرست کنم...
آهان یه خورده درموردفرداکه جورابا لو می رن بگم![]()
برام جای سواله که این باباهاچرابااین حال که می دونن توی کادوهاجورابه
بازم ذوق می کنن؟...
البته مهدیه دلت بسوزه مابرای بابایی یه جفت کفش خریدیم ...
خوب شدبه یادت افتادم.مهدیه چرابچه که بودم داستانارو اشتباهی می گفتی؟
سه بچه خوک رومی گفتی سه بچه غول تازه توی ماه پیشونی هم میگفتی
دوتاحوض هست ولی حالامن فهمیدم سه تاچشمه بوده
فکرنمی کردی مچتوبگیرم!!![]()
![]()
بچه های اعتکافی التماس دعا...
خداقوت![]()
همیشه ازخارهای آن شکایت دارند...
یعنی چی؟؟؟
ازتودورم...
چون پاره سنگی عاشقم به گنجیشکی هراسان
وهربارناامیدبرمی گردم به خاک...
برمی گردم به خویش...
ناامیدنیازمندزبانه می کشدآغوشم به سویت
ازتودورافتادم...
دربی مجالی ولالی به کاغذآتش رسیده می مانم
جداشده ازنخ نگاهم چون بادکنک ماه
سالهاست ازکرشمه باران تومی گذرم بی چتروبارانی...
درسایه پنهان می شوم...
درگریه پیدا...
هرچه هستم ازتودورم...
دور...
(عبدالجبارکاکایی)
پدرم(به مناسبت روزپدر)
شب بودبابام مثل همیشه ساعت ۸اومدخونه.من هم درس هامو جمع وجورکردم
ومرتب نشستم تاایشون بیان باهام درس کارکنن.اونوقت کلاس اول بودم درسمون
توی بخش کردن ها بود.اون شب می بایست برای بابام یک صفحه تصویر روبخش
کنم.بابام دست وصورتشوشست حوله روبرداشت دساشوخشک کردواومدکنار
من.گفت:حالابرام این صفحه روبخش کن.(اون درس روفردامعلممون می خواست
درس بده ولی بابام همه درس هاروزودتربهم یادمی داد.)من هم شروع کردم:::
خو نه - مد ر سه - پر چم- د رخت-....-جوجه
بابام گفت وایسا جوجه رواشتباه بخش کردی. گوش کن:جو جه
گفتم:جوجه گفت نه ببین جو جه...این طوری بخشش کن...
گفتم:جوجه گفت ای بابا جو جه ...معلوم بودعصبانی شده ترسیدم
گفتم:ببین بابادرست می گم:جوجه همینه دیگه
بابام جوش اومدگفت مریم چراگیجی این طوری...جو جه
گفتم:من هم همینومی گم جوجه بابام عصبانی شد.ترسیدم. گفت:این بچه
دیگه کیه؟؟؟چرادرست بخش نمی کنی.جو جه
سکوت کردم ولی بعدش دوباره گفتم:جوجه بابام ازکوره دررفت گفت:اگه درست
بخش نکنی نمی خواهم دیگه بری مدرسه.ترسیدم بلندگفتم:جوجه
دادزدبرودیگه نمی خوام بخش کنی کتابمو پرت کردوگفت:تایادنگرفتی نیا اینجا
گریه افتادم حالامگه ول می کردم.باصدای بلندمی گفتم:جوجه
مهدیه اومدمنوبردتواتاق.اول آرومم کردبعدگفت:جو جه اینطوریه یادگرفتی؟؟
گفتم:آره جوجه چندباری اوهم بهم یاددادولی انگارسوزنم گیرکرده بود
اون شب نه من یادگرفتم جو جه روبخش کنم نه هیچ کسی توناست بهم یادبده
فرداش سرکلاس قبل ازاین که معلممون بگه گفتم:جو جه...
پی نوشت۱:باباازت ممنونم که این قدرمنودوست داری.ایشاا...۱۲۰سال عمرکنی
وسایه ات بالای سرم باشه...
پی نوشت۲:به پدرومادرخونیکی کنید...
پی نوشت۳:تولدامام علی(ع)وروزپدروروزمردروپیشاپیش به همه مردان كشورم
تبريك ميگم...
دوی ماراتن!!!
کیلومترآخرمسابه بود.دوندگان رقابت حساس ونزدیکی باهم داشتندنفس های آنهابه شماره
افتاده بودزیراآنها۴۲کیلومترو۱۹۵مترمسافت دویده بودند.چقدراین استقامت زیبابود.هربیننده
ای دلش می خواست که این اندازه استقامت وتوان داشته باشد.دوندگان قسمت آخرجاده
راطی کردندویکی پس ازدیگی وارداستادیوم شدند.استاديوم مملوازتماشاچی بودودوندگان
راتشویق می کردند.دونده هاتلاش می کردندزودتربه خط پایان برسندوبالاخره دونده شماره...
نوارخط پایان راپاره کرد.استادیوم سراپاتشویق شد.فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای
امان نمی دادودونده های بعدی یکی یکی ازخط پایان گذشتند.اسامی وزمان های به دست
آمده نفرات برترازبلندگوهااعلام شد.درطول مسابقه دوربین هابارهانفراتی رانشان دادندکه
دویدندازادامه مسابقه منصرف شدندوازمسیرمسابقه بیرون آمدندبه نظرمی رسیدکه آخرین
نفرهم ازخط پایان ردشده است.داوران ومسئولین برگزاری می روندتاعلائم مربوط به مسابقه
مارتن وخط پایان راجمع آوری کنندجمعیت هم آرام آرام استادیوم راترک می کنند.اما...
بلندگوی استادیوم به داوران اعلام می کندکه خط پایان راترک نکنندگزارش رسیده که هنوز
یک دونده دیگرباقی مانده.همه سرجای خودبرمی گردنندوانتظارنفرآخررامی کشند.دوربین های
مستقرتصوری اورابه استادیوم مخابره می کنند.اسم اورامیابند...(جان استفن آکواری)است.
دونده سیاه پوست اهل تانزانیاکه ظاهرابرایش مشکلی پیش آمده لنگ می زدوپایش بانداژ شده
بود.۲۰کیلومترتاخط پایان فاصله داشت واحتمال این که ازادامه مسیر منصرف شودزیادبود
نفس نفس میزداحساس درددرچهره اش نمایان بودلنگ لنگان وآرام می آمدولی دست بردارنبود
چندلحظه مکث کردودوباره راه افتاد.چندنفردوراورامی گیرندتاازادامه مسابقه منصرفش کنند
ولی اوبادست آنهاراکنارمی زند.داوران طبق مقررات حق ندارندقبل ازعبورنفرآخرازازخط پایان
محل مسابقه راترک کنندجمعیت هم باوجوداعلام نتایج محل راترک نمی کندوزیادترمی شوند
جان بادست های گره کرده ودندان های به هم فشرده ولنگ لنگان امااستوارهمچنان به
حرکت خودبه سوی خط پایان ادامه می دهداوهنوزچندکیلومتری باخط پایان فاصله دارد
خورشیددرمکزیک غروب می کندبعدازگذشت مدت طولانی آخرین شر کت کننده دو
به استادیوم نزدیک می شودموجی ازکف زدن حرکت می کند ۴۰یا۵۰مترتاخط پایان
نمانده اونفس زنان می ایستدوخم می شودودوباره باسرعت بیشتری شروع به حرکت
می کندخبرنگاران درخط پایان تجمع کرده اند...نزدیک ونزدیک ترمی شودوازخط پایان
می گذرد...بعدهامعلوم شدکه اوازهمان ابتدای مسابقه به زمین خورده...
پی نوشت ۱:اویک لحظه به این فکرنکردکه نفرآخراست اوتصمیم گرفته بود این مسیر
راطی کندواصالت تصمیم اوواستقامتش باعث شدجهانیان به ارزش هدفش پی ببرند...
پی نوشت۲:نمی دونم کجاولی جایی خوندم تاریک ترین زمان درشب وقتی هست که
هواقصدروشن شدن دارد...
پی نوشت۳:استوارباش همچوسرو مقاوم باش همچوکوه
حرص...
تازه ازحال وهوای شب یلدا دراومده بودیم .شب یلدا شوهرعمه ام همه فامیل رودعوت
کردخونه مادربزرگم .یادم نمی ره من ومهدیه داشتیم میوه هارومی چیندیم مهدیه
خیارسبزمی خورد من سیب حالاوسطش یه دوتایی میوه هم می ذاشتیم توی ظرف.
هیچی سرسفره شام بودیم .بابازودترشام خوردواونقدرخسته بودکه فورارفت توی
اتاق. موبایلشوزدتوی شارژوخوابید.هنورپنج دقیقه نگذشته بودکه موبایلش زنگ زد.
من پریدم موبایلوتوشارژدراوردم دادم به باباوخودمم پیشش نشستم صدای پشت گوشی
برام آشنابودولی هرچی فکرکردم یادم نیومدکیه .توی کنجکاوی خودم بودم که بابادادزد
چی؟کی؟ گفتم بسم ا...باباکیه؟ چی شده؟ پشت تلفنی گفت :دایی هول نشو. فهمیدم
مرتضی عمه ام بود.حالاچی کارداشت؟باباتلفونوقطع کرددرحالی که رنگش پریده بود
گفت:خدیجه(مامانم)فردابایدبریم عیادت شوهرعمه ام مثل این که پاش شکسته.
فردامن هم بااصرارزیادهمراشون رفتم .دم دربیمارستان محبوبه اومدپیشم مثل اینکه
رنگش پریده بودگفت: می خوام یه چیزی بهت بگم .گفتم: آره می دونم حتمامی خوای
بگی آسمون آبیه می دوناستی .گفت :مریم حالاوقت شوخی نیست. نفسش بالانمی اومد
دستام شروع به لرزیدن کردگفتم:چی شده؟گفت:می خوام بهت بگم که یک دفعه هول نکنی
(آخه قبلش چندباربهش گفته بودم که ایشونو رومثل بابای خودم دوست دارم)گفتم :بگو
گفت:یوسف۴روز توی کمابوده وهمین دیشب که بهمون خبردادن توی کمادراومده<...
سرکارش یه تیکه آسفالت زیربلدوزر درمی ره پرت میشه توصورتش.منونگومثل دیونه ها
شدم.دیدم مرتضی با بابابزرگم میره توی بیمارستون من هم دنبالشون کردم.
رسیدم به اتاق.نگاه کردبه من که بیرون بودم دیدم وای داغون شده شروع کردم به گریه کردن
تمام یک ساعت روگریه کردم گفتم خدایاچرا؟؟؟؟؟
اماحالاکه فکرمی کنم می گم خدایاحکمتت روشکر.شوهرعمه ام زیادسیگارمی کشیدوتقریبا
میشه گفت تنهاسیگاری خونواده مابودازطرفی یه چندماهی بودکه اونوکرده بودن رییس
واین حرص نمی ذاشت که اوزیادبیادخونه وشب هامی دیدی تاساعت دوسرکارش بود
وحالا...هم سیگارکمترمی کشه هم حرصش نسبت به دنیاکمترشده هم بیشترکنار
خونوادشه وهم اعتمادش نسبت به خدااومده بالا
من هم بااجازه پی نوشت می ذارم...
پی نوشت۱: کی می گه آفتاب فردابازم آفتاب من وتوست
شایدامشب که بخوابیم آخرین خواب من وتوست (عبدالجبارکاکایی)
پی نوشت۲:گرسنه ترین کلمه حرص هست
خداقوت![]()
هوالحکیم...
می خواستم درباره خاطراتم بنویسم ولی گفتم خوب نیست زیادتوی گذشته هاسیرکنم.راستش ترسیدم ازحال
خودم غافل بشم.برای همین اونی که می خواستم امروزبراتون بنویسم رومی گذارم برای جمعه ....وحالاچی
می خواهم بنویسم ...هیچی فقط یک شعرکه خیلی اونودوست دارم ازآقای کاکایی
ياد من باش اگه خوابي اگه بيدار ياد من باش
به همين بهانه يك شب حتي يك بار ياد من باش
ياد من باش اگه دنيا با تو مهربون نمي شه
مث عكساي من و تو زندگي جوون نمي شه
ياد من باش اگه سنگم ،اگه خاكم ،اگه رودم
برا تو خاطره گفتم واسه تو خاطره بودم
اگه بارون و بيابون منُ گم كرده تو چشماش
گاهي وقتا مهربون شو ،گاهي وقتا ياد من باش
***
ساده بود اما برا من كه يه دلشكسته بودم
مث طوفان روز رفتن كوله بارُ بسته بودم
يه روز از تو جون گرفتم ،يه روز از تو دل بريدم
از همه دنيا گذشتم ،به همه دنيا رسيدم
ساده بود اما تو جاده دست و پامُ جا گذاشتم
شب دل بريدن از خود ، همه رُ تنها گذاشتم
دريا دلواپس من شد ،منُ ديد به گريه افتاد
منُ بشناس اگه بارون ردپامُ برده از ياد
ياد من باش ،يه پلاكم ،يه نشونه زير خاكم
مثِ لاله ها غريبم ، مث عاشقا هلاكم
اگه بارون و بيابون منُ گم كرده تو چشماش
گاهي وقتا مهربون شو ،گاهي وقتا ياد من باش
توي بازي هام...
پنج شنبه بعدازظهربودهمه بچه هاتوي حياط خونه مادربزرگم جمع شده بوديم من
ومحبوبه ومجتبي ومصطفي(پسرعمه چاقم)ومرتضي(داداشش)وعاطفه
(دخترعموي لاغروقدكوتاه)
راي گيري كرديم بيشترين راي به بازي قايم باشك افتاد
شروع شد :ده بيست سي چهل پنجا شصت...
صدافتادروي مصطفي..
همه ازخنده ديونه شده بوديم يعني مصطفي چشم بذاره ...چطوري دنبال بچه بگرده
ولي قانون بازي حكم مي كردكه چشم بذاره من رفتم توي آشپزخونه وتاگفت(اومدم)
پريدم بيرون وگفتم سك سك
مصطفي ازترس داشت غش مي كرد ولي مثل اين كه تودلش گفت:(بقيشونومي گيرم)
اماكجاي كاربود...
همه بچه هااومدن سك سك كردن به جز عاطفه
مصطفي همه جارودنبالش گشت امانديدش گفت :(بياديگه خسته شدم)
يكدفعه ديديم عاطفه بايه سرعت زيادجلوي مصطفي بيرون پريدواومد بره سك سك كنه
كه مصطفي مثل يه كاميون زيرش كرد
همه ترسيده بوديم كه عاطفه چش شده اونوقت آقادادمي زدسك سك كردم سك سك كردم
(انگارآمريكاكشف كرده بود)
عاطفه طوريش نشده بود ولي مصطفي بعداز۵دقيقه فهميدكه عاطفه روله كرده
اين بازي هم بادعواي باباي مصطفي تموم شد
ولي جالب بود...
بچگي بهترين دوران براي آدمه كه نبايد اونوبه راحتي فراموش كنيم




.jpg)
